متن روایت کمیل از «نهج البلاغه» سیّد رضیّ رحمه الله علیه و شرح فقرات آن بطور اختصار:
یکی از أدلّه ولایت فقیه که هم از جهت سند و هم از جهت دلالت میتوان آنرا معتبرترین و قویترین دلیل بر ولایت فقیه گرفت، روایت سیّد رضیّ أعلی الله مقامه در «نهج البلاغه» است که أمیرالمؤمنین علیه السّلام به کُمَیل بن زیاد نَخعیّ فرمودهاند.
فَفِی «نَهْجِ الْبَلا َ غَهِ» مِنْ کَلاََمٍ لَهُ عَلیْهِ السَّلاَمُ لِکُمَیْلِ بْنِ زِیَادٍ النَّخَعِیّ:
قَالَ کُمَیْلُ بْنُ زِیَادٍ: أَخَذَ بِیَدِی أَمِیرُالْمُؤمِنِینَ عَلِیُّ بنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلا َ مُ فَأَخْرَجَنِی إلَی الْجَبَّانِ؛ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَآءَ ثُمَّ قَالَ: یَا کُمَیْلُ!
إنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَهٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا؛ فَاحْفَظْ عَنِّی مَا أَقُولُ لَکَ.
«کمیل بن زیاد میگوید: أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام دست مرا گرفت و به سوی صحرا برد.
همینکه در میان بیابان واقع شدیم، حضرت نفس عمیقی کشید و سپس به من فرمود: ای کمیل!
این دلها ظرفهائی است و بهترین این دلها، آن دلی است که ظرفیّتش بیشتر، سِعه و گنجایشش زیادتر باشد.
بنابراین، آنچه را که من بتو میگویم حفظ کن و در دل خود نگاهدار!» سپس میفرماید:
النَّاسُ ثَلا َ ثَهٌ: فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ، وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ، وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ؛ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ، یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ، لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَُوا إلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ.
«مجموعه أفراد مردم سه طائفه هستند: طائفه أوّل: عالم رَبّانی است.
گروه دوم: متعلّمی است که در راه نجات و صلاح و سعادت و فوز گام برمیدارد.
و دسته سوّم: أفرادی از جامعه هستند که دارای أصالت و شخصیّت نبوده، ومانند مگس و پشّههائی که در فضا پراکندهاند میباشند.
این دسته سوّم، دنبال کننده و پیروی کننده از هر صدائی هستند که از هر جا برخیزد؛ و با هر بادی که بوزد در سمت آن حرکت میکنند؛ دلهای آنان به نور علم روشن نگردیده؛ و قلبهای خود را از نور علم مُنَّور و مُستَضیی و روشن نگردانیدهاند؛ و به رُکنِ وثیق و محلِّ اعتمادی که باید إنسان به آنجا تکیه زند، متّکی نشده و پناه نیاوردهاند.»
این دسته سوّم، دنبال کننده و پیروی کننده از هر صدائی هستند که از هر جا برخیزد؛ و با هر بادی که بوزد در سمت آن حرکت میکنند؛ دلهای آنان به نور علم روشن نگردیده؛ و قلبهای خود را از نور علم مُنَّور و مُستَضیی و روشن نگردانیدهاند؛ و به رُکنِ وثیق و محلِّ اعتمادی که باید إنسان به آنجا تکیه زند، متّکی نشده و پناه نیاوردهاند.» یَا کُمَیْلُ!
الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ؛ الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ، وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ؛ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَهُ، وَ الْعِلْمُ یَزْکُوعَلَیالاْءنْفَاقِ؛ وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ.
«ای کمیل!
علم از مال بهتر است؛ علم، تو را حفظ و نگهداری مینماید، ولی تو باید مال را نگهداری کنی؛ مال بواسطه خرج کردن و إنفاق، نقصان و کاهش مییابد؛ ولی علم در أثر إنفاق و خرج کردن زیاد میشود و رشد و نُموّ پیدا میکند؛ و نتیجه و آثار مال، به زوال آن مال از بین میرود.» وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ.
وقتی خود مال از بین رفت، پدیدهها و آثاری هم که از آن بدست آمده ـ هر چه میخواهد باشد ـ از بین میرود.
مِنْ باب مثال: کسی که مال دارد، با آن مال سلطنت و حکومت میکند؛ مردم را گردِ خود جمع مینماید؛ و بر أساس مال خیلی کارها را انجام میدهد؛ همینکه آن مال از بین رفت، تمام آن آثار از بین میرود؛ مردم دیگر هیچ اعتنائی به وی نمیکنند و شرفی برای او قائل نمیشوند؛ و این شخص که بر أساس اتّکاء به مال، در دنیا برای خود دستگاهی فراهم کرده بود، همینکه مالش از بین میرود، تمام آن آثار که مصنوع و پدیده مال است، همه از بین میرود.
یَا کُمَیْلُ!
الْعِلْمُ دِیْنٌ یُدَانُ بِهِ؛ بِهِ یَکْسِبُ الاْءنْسَانُ الطَّاعَهَ فِی حَیَوتِهِ، وَ جَمِیلَ الاْحْدُوثَهِ بَعْدَ وَفَاتِهِ.
وَ الْعِلْمُ حَاکِمٌ وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ.
علم، قانون و دستوری است که مُتَّبَع است و مردم از آن پیروی میکنند.
بواسطه علم، إنسان در حیات خود راه إطاعت را طیّ میکند، و بعد از خود آثاری نیکو باقی میگذارد.
علم حاکم است و مال محکومٌ علیه.» همیشه علم بر مال حکومت دارد.
فرق میان علم و مال این است که: علم همیشه در درجه حکومت بر مال قرار گرفته است؛ مال بدست علم تصرّف میشود و در تحت حکومت علم به گردش در میآید.
هَلَکَ خُزَّانُ الاْمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَآءٌ؛ وَالْعُلَمَآءُ بَاقُونَ مَابَقِیَ الدَّهْرُ؛ أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَهٌ و أَمثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَهٌ.
خزینه کنندگان و جمع آورندگان أموال از مردگانند ـ در حالتی که بظاهر زنده هستند ـ أمّا علماء تا هنگامی که روزگار باقی است پایدارند.
گرچه جسدهای آنها و هیکلهای آنان مفقود شده و از بین رفته و در زیر خاک پنهان شده باشد، ولی أمثال و آثار آنها در دلها موجود است؛ و حیات آنها در دلها سرمدی و أبدی میباشد.» هَا!
إنَّ هَنـهُنَا لَعِلْمًا جَمًّا (وَ أَشَارَ إلَی صَدْرِهِ) لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَهً!
«آه!
(متوجّه باش!) در اینجا عِلمی است متراکم و أنباشته شده (و با هَنـهُنَا حضرت إشاره به سینه شریف کرده و فرمودند:) ای کاش حاملینی برای این علم مییافتم!» أفرادی که بتوانند علم مرا حمل کنند و به آنها بیاموزم.
چه کنم، که علم در اینجا انباشته شده و حَمَله نمییابم!
کسی نیست که این علم مرا یاد بگیرد و أخذ کند!
بیان چهار دسته از علماء که قابل تعلیم علوم حقیقیّه نیستند: بَلَی أَصَبْتُ لَقِنًا غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ، مُسْتَعْمِلا ً ءَالَهَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا، وَ مُسْتَظْهِرًا بِنِعَمِ اللَهِ عَلَیعِبَادِهِ، وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِیَآئِهِ.
«آری، من به عالِمی رسیدهام که بتواند از این علوم مُتراکم و انبوه بهره گیرد، او عالمی است که فهم، دِرایت، زیرکی، هوش و استعدادش خوب است، و لیکن من بر او إیمن نیستم؛ و در تعلیم علم به او خائفم؛ و آرامش ندارم.
چرا؟
زیرا آن عالم، دینش را آلت وصول به دنیا قرار میدهد، و با نعمتهای پروردگار علیه بندگان خدا کار میکند، و با استظهار و پشت گرمی به نعمتهائی که خدا به او داده است (از علم و درایت و فهم و بصیرت) به سراغ بندگان خدا رفته، آنها را میکوبد و تحقیر میکند، و آنها را استخدام خود مینماید و به ذُلِّ عبودیّت خود در میآورد؛ و با پشت گرمی به حجّتهای إلهی و بیّنههای خدا که به او میرسد، أولیاء خدا را میکوبد؛ و آنها را به زمین میزند و از بین میبرد.» اینها یک عدّه از علمائی هستند که لَقِن و با فهم و زیرک هستند، و لیکن قلب آنها خائن است؛ و من إیمن نیستم که از علم خود به آنها چیزی بیاموزم؛ لذا راه تعلیم خود را به آنها بسته میبینم.
أَوْمُنْقَادًا لِحَمَلَهِ الْحَقِّ؛ لاَبَصِیرَهَ لَهُ فِی أَحْنَائِـهِ؛ یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِی قَلْبِهِ لاِوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَهٍ، أَلاَ لاَذَا وَ لاَذَاکَ.
«دسته دیگر أفرادی میباشند که روح إطاعت از حاملین و پاسداران حقّ در ایشان وجود دارد، و قلبهای آنان خائن نمیباشد، و تَجَرّی و تَهَتُّک ندارند؛ و از اینجهت موجب نگرانی نخواهند بود؛ ولی چون بصیرت در إعمال حقّ ندارند، و نمیتوانند أطراف و جوانب حقّ را با دیده بصیرت بنگرند، و هر چیز را در موقع خود قرار بدهند، با أوّلین شبهه در قلب آنان، شکّ رسوخ خواهد کرد و مطلب بر آنان مشتبه خواهد شد.
اینها افرادی هستند مقدّس مـآب، که جنبه انقیاد و إطاعتشان خوب است و تجرّی ندارند، ولی کم درایتند؛ بصیرت به أحناء و أطراف حقّ ندارند، و نمیتوانند تمام أطراف حقّ را جمع کنند و شُبُهاتی که از هر طرف وارد میشود را دفع کنند.
اگر کسی بر آنها شبههای بکند، در إمامشان و در دینشان شکّ پیدا میکنند.
مثل أفراد مقدّس مـآب ما، که رسول خدا فرمود: کَسَّرَ ظَهْرِی صِنَفَانِ: عَالِمٌ مُتَهَتِّکٌ وَ جَاهِلٌ مُتَنَسِّکٌ.
«دو طائفه پشت مرا شکستند: عالم بیباک و جاهل عبادت پرداز؛ که عبادت را وسیله کار خود قرار داده و بدون علم و درایت، با عقل و شعور کم، دنبال مقدّس مـآبی رفتهاست.» أَلاَ!
لاَذَا وَ لاَذَاکَ.
نه آن دسته أوّل مفید خواهند بود، و نه این دسته دوّم.» دسته أوّل علماء مُتَهَتِّک، و دسته دوّم علماء بسیط مقدّس مآب و شبه خوارج، که به صورت ظاهرِ دین اعتماد و اتّکاء میکنند؛ و با همان دین، إمام خود را میکشند؛ و با قرآن علیه إمام استدلال میکنند؛ و با آیات خدا، ولیّ خدا و قائم خدا و حقیقت کتاب خدا را از بین میبرند.
اینها هم گروه و جماعت کثیری هستند، و یک دسته از علماء را تشکیل دادهاند.
أَوْمَنْهُومًا باللَذَّهِ، سَلِسَ الْقِیادِ لِلشَّهْوَهِ.
«طائفه سوّم: أفرادی هستند که در لذّت فرو رفته و غوطهور شدهاند.
حریص و عاشق لذّت هستند؛ و عِنان خود را در مورد شهوات، رها کردهاند؛ و یکسره بدنبال لذّات و شهوات رفتهاند.» أَوْمُغْرَمًا بِالْجَمْعِ وَ الاِدِّخَارِ.