دانلود مقاله داستان گل مریم

  • Code: # 16136

  • تعداد صفحات: 82
  • فرمت فایل: Word
  • سال: مشخص نشده
  • مقطع: مشخص نشده
  • دسته بندی: ادبیات - زبان فارسی
قیمت جدید: ۲۵,۰۰۰ تومان
۳۰,۰۰۰ تومان
دانلود
  • خلاصه
  • فهرست
  • خلاصه دانلود مقاله داستان گل مریم

    به نام خدا
    گل مریم
    وفا کنیم وملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
    (حافظ)
    این یک داستان نیست ، یک خواب هم نیست ، یک زندگی است آن هم واقعی واقعی .

    .

    .
    در سال1340درخانواده ایی متوسّط و مهربان به دنیا آمدم .

    پدرم کارمند ساده دریک اداره دولتی بود .

    من فرزند سوّم خانواده بودم و آخرین فرزند ، آنها اسمم را ، ارمغان نهادند زیرا من را هدیه ای از طرف خدا می دانستند .

    برادربزرگم نامش علی بود و خواهرم ارغوان نام داشت .

    مرور زمان و کودکی را چون ابر و باد که درگذرند ، درک نکردم ، تا به سن هفت سالگی رسیدم .

    پدرو مادرم سعی فراوان در تربیت صحیح ما فرزندانشان می نمودند ومن را دریکی از بهترین و نزدیکترین مدارس آن زمان ، نام نویسی کردند .

    روز اوّل مدرسه گویی طوفانی در دلم به پا شده بود .

    صبح موقعی که با مادرم برای مدرسه رفتن آماده شده بودیم ، خانم همسایه دیوار به دیوار ما نیز از خانه اشان بیرون آمد .

    آنها شروع به صحبت و احوال پرسی با هم کردند و من یک پسربچّه ، تقریباْ هم سن و سال خودم را دیدم ، که خودش را پشت مادرش پنهان می کرد .

    خانم همسایه دست پسرش را گرفت و از پشت سرش او را به جلو آورد و نزدیک من شد .

    آن پسرکه تا به حال او را ندیده بودم ، همکلاسی من بود .

    مادرم گفت : ارمغان خانم این آقا پسر خجالتی همکلاسی توست .

    او به سمت من آمد و سلام کرد .

    پاک ماتم برده بود .

    مادرم گفت : ارمغان خانم ، جواب سلام یادت رفته؟
    با دستپاچگی گفتم : سلام .

    جلو آمد و گفت : اسم من ارسلانه و دستم را محکم گرفت .

    دستهایش سرد ، سرد بود ولی برعکس ، دستهای من گویِ آتش .

    این اوّلین پیوند من و ارسلان بود .

    گویی طنابی محکم ، دستهای ما را به هم گره زده بود .

    درکلاس درس نیز دریک میز و نیمکت بودیم ، امّا ما تنها نبودیم ، یک پسردیگرکه بعداْ فهمیدم ، نامش امیراست و او نیز در همسایگی ما زندگی می کند ، با ما درهمان نیکمت می نشست .

    امیر پسر خجالتی و محجوب بود .

    جالب این بود که پدرهردو نفر ، آنها در یک صانحه تصادف کشته شده بودند و هر دوی آنها یتیم بودند .
    ثلثها یکی بعد از دیگری گذشت و من و ارسلان و امیر در یک نیکمت با هم رقابت می کردیم .

    ثلث آخر ، من شاگرد اوّل ، ارسلان شاگرد دوّم و امیر سوّم شدیم .
    روزیکه کارنامه هایمان را به خانه می بردیم ، برایم اتّفاقی افتاد .

    هنگامی که با خوشحالی کارنامه ام را در دستم گرفته بودم و از جوی آبی پریدم ، ناگهان کارنامه از دستم رها شد و به آب افتاد .

    نمی دانستم که چه کار کنم ولی ارسلان و امیر را دیدم ، که هر دو به دنبال آن می دوند و ارسلان خودش را به آب انداخت .

    آنرا زودتر از آب گرفت و برایم آورد .

    کارنامه ام خیس ، خیس شده بود .

    ارسلانم خیس خیس شده بود .

    چشمانم که به کارنامه خیس شده افتاد ، شروع به گریه کردم .

    ارسلان اشکهایم را با دستانش پاک کرد و گفت : حالا که طوری نشده ، این جور مثل دُخترای لوس گریه می کنی ، الآن با تو میایم خونه تون و ماجرا رو برای مامانِت تعریف می کنیم .
    ولی من با بغض درگلو گفتم : لازم نکرده ، خودم زبون دارم که تعریف کنم و با شتاب به سمت خانه دَویدم .

    ارسلان و امیر ، هر دو با هم داد زدند ، صبرکن و بعد ازمن شروع به دویدن کردند ، گویی مسابقه ای بین من ، ارسلان و امیر بود .

    من زودتر به خانه رسیدم و دَر زدم .

    دوباره در زدم .

    صدای مادرم را شنیدم که می گفت : اُمَدم بابا اُمَدم چه خبره ؟

    تا در را باز کرد ، پریدم تو بغلش وشروع به گریه کردن کردم .

    مادرم اوّل تعجّب کرد و بعد با دستان پُر مِهرش ، سرم را نوازش کرد وگفت : خُب ارمغان خانم می گی چی شده یا نه ؟
    ولی من با بغض درگلو گفتم : لازم نکرده ، خودم زبون دارم که تعریف کنم و با شتاب به سمت خانه دَویدم .

    مادرم اوّل تعجّب کرد و بعد با دستان پُر مِهرش ، سرم را نوازش کرد وگفت : خُب ارمغان خانم می گی چی شده یا نه ؟

    برگشتم به صورت مادرم نگاه کردم و کارنامه خیس را به او نشان دادم .

    مادرم با تعجب نگاهی به کارنامه کرد و دید ، مُهر قبولی و شاگرد اوّلی من ، کمی آب خورده .

    شروع به خندیدن کرد و به من نگاه کرد و گفت : فِکه کنم ، این قدرخوشحال شدی که یک شکم سیر روی کارنامه گریه کردی .

    ناگهان ارسلان و امیر سررسیدند .

    هردو نفس نفس زنان سلام کردند ، مادرم جواب آنها را داد .

    بعد ، هردو با هم شروع به تعریف ماجرا کردند ، مادرم که ماجرا را شنید ، خندید و از آنها تشکّر کرد .

    من با غرور رو به مادرم کردم و گفتم : تشکّر دیگه لازم نیست و دررا محکم بستم .

    مادرم از این کار من خیلی ناراحت شد و به من گفت : تو باید از اونا تشکّر می کردی .

    مخصوصاْ از ارسلان .

    تابستان آن سال ، با تمام گرمایش ، به اندازه ذوب یک قالب یخ کوتاه بود .

    خیلی زود دوباره پاییزشد و فصل مدرسه ها .

    بعداز ثبت نام و تعیین کلاس ، فهمیدم با هردو نفر آنها دریک کلاس هستم .

    روز اوّل مدرسه مادرم با من نیامد .

    او مرا از زیرآیینه و قرآن رَدکرد و صورتم را بوسید و گفت : دخترم امسال ام سعی خودتو رو بکن ، تا مثل پارسال شاگرد اوّل بشی .

    من هم به او قول دادم و از خانه بیرون آمدم .

    ارسلان و امیر هم ازخانه هایشان بیرون آمدند .

    امیر و ارسلان که سرتاسر تابستان گذشته را با هم بودند ، به هم سلام کردند و به سوی من آمدند .

    من که تابستان گذشته ، آنها را ندیده بودم ، پشت به آنها کرده و به سمت مدرسه به راه افتادم .

    هردو تا من را دیدند ، شروع به دویدن کردند ، تا به من رسیدند .

    سلام کردند .

    گفتم : سلام ، خب چیه ؟

    مگه آدم ندیدین ؟

    امیرگفت : هنوزم از دست ما ناراحتی ؟

    گفتم : نه ، برای چی ، باید ناراحت باشم ؟

    ارسلان خندید و گفت : پس چرا باما نمی یای بریم مدرسه ؟

    دوباره او دستش را جلو آورد و دست راستم را محکم دردستش گرفت .

    امیر هم دست چپم را در دستش گرفت .

    آن موقع نمی دانستم ، که آینده من به یکی از این دو نفر پیوند خواهد خورد .

    هر سه شروع به دویدن کردیم ، تا به مدرسه رسیدیم.آن سال ، معلّم ما ، یک آقا معلّم بداخلاق و سخت گیربود .

    ولی درهرسه ثلث ، هرسه ما شاگرد ممتاز شدیم .

    یک روزکه به همراه امیر و ارسلان ازمدرسه به خانه برگشتم ، مادرم برعکس هر روز ، در را با تأخیر بازکرد .

    وقتی در را بازکرد به من گفت : سلام دخترگُلم ، ارمغان جان ، امروز برای خواهرت ارغوان خواستگار اومده ، ازت خواهش می کنم بِری تو اتاقت همونجا بمونی تا مهمونها برن .

    گفتم : چشم مامان .

    به سرعت به سمت اتاقم که ازدید ، مهمانها مخفی بود ، رفتم وباخیال راحت لای دراتاقم را بازگذاشتم.خواهرم رادیدم که با صورتی سرخ شده سینی چای در دست به سمت اتاق پذیرایی می رفت .

    خواهرم شانزده سال داشت و کلاس چهارم متوسط قدیم بود .

    من او را خیلی دوست داشتم ، چونکه هیچ وقت مرا دعوا نمی کرد ، برعکس خیلی ازخواهرهای دیگر ، همیشه مثل دو تا دوست بودیم ، حتّی با اختلاف سنّی زیادمان که هشت سال بود .

    میهمانها رفتند و من از اتاقم بیرون آمدم .

    خواهرم ارغوان با مهربانی به صورت من که با تعجّب به او نگاه می کردم ، نگاه کرد و گفت : چی شده ، خواهر کوچولوی من ؟

    من با ناراحتی گفتم : تو داری عروسی می شی ، یعنی می خوای از پیشم بری ؟

    نزدیک بود ، گریه کنم .

    خواهرم هیچ جوابی نداد ، ناگهان مادرم که از بدرقه مهمانها برمی گشت ، وارد اتاق پذیرایی شد و از حالت چهره ما دو خواهر همه چیز را فهمید .

    مادرم من را که بغض کرده بودم ، در آغوش گرفت و روی پایش نشاند .

    ارغوان مشغول جمع کردن وسایل پذیرایی شد و به آشپزخانه رفت .

    مادرم صورتم را بوسید وگفت : دختر گُلم ، شماها مدّتی پیش ما هستین .

    وقتی بزرگ شدین ، هر کدام باید به سراغ زندگی خودتون برین و حالام که برای ارغوان ، خواستگار خوبی اومده ، اونم باید تصمیم بگیره و به دنبال زندگی خودش بره .

    ولی ناراحت نباش ، چونکه اون حالا ، حالاها پیش ما می مونه .

    من رو به مادرم کردم و گفتم : ولی من دوست ندارم اون از پیش ما بره .

    مادرم گفت : هنوز خیلی مونده تا اون از پیش ما بره .

    گفتم : ولی من همیشه پیش شما می مونم .

    مادرم صورتم را بوسید و گفت : عزیزم ، از حالا لازم نیست در مورد این چیزا فکر کنی .

    گویی حرفهای مادرم ، آبی بود بر آتش برافروخته دل من .

    شب شد .

    پدرم به خانه آمد .

    مادرم پس از پذیرایی و خوش آمد گویی ، شروع به تعریف وقایع آن روزکرد.

    پدرم فقط گوش میداد .

    بعد از مدّت کمی که گذشت ، گفت : خانم ، من باید تحقیق و استخاره کنم .

    آن موقع بود که فهمیدم ، شوهرخواهر آینده ام ، اسمش احمد است و دانشجوی رشته پزشکی است .

    دوتا خواهر و یک برادر دارد که از او بزرگترند و ازدواج کرده اند و او فرزند آخرخانواده است .

    خانه آنها دو ، سه کوچه بالاتر از خانه ماست و پدرش بازنشسته آموزش و پرورش است .

    پدرم به مادرم گفت : ممکنه به درس ارغوان لطمه ای بخوره ؟

    مادرم جواب داد : ماکه نمی خوایم اونو بلافاصله به خونه بخت بفرستیم .

    من به مادر احمدآقا گفتم ، که تا ارغوان درسش تموم نشده باید صبر کنن .

    مادر احمدآقا هم جواب داد ، که پسراونم دو سال از تحصیلش باقی مونده اگرشما اجازه بدین ، این دو نفر را به عقد هم دربیاریم ، نامزد باشند و هر کدوم خونه خودشون درسشونو بخونن تا درسشون تموم بشه ، ما هم جهیزیه مناسب برای ارغوان آماده می کنیم .

    پدرم گفت : من فردا می رم برای استخاره و تحقیق و نتیجه اونو بعد از نماز مغرب به شما می گم .

    نمی دانم چرا ، ولی آن روز درکلاس اصلاْ نمی توانستم ، حواسم را به درس بدهم .

    امیر و ارسلان هم ، این موضوع را فهمیده بودند .

    زنگ تفریح اوّل شد ، هردو نفر پیش من آمدند .

    امیر و ارسلان به من گفتند : ارمغان خانم چی شده با ما قهری ؟

    گفتم : نه گفتند : پس چیه ، امروز اصلاْ حواست به درس نبوده ؟

    گفتم : خواهرم ارغوان .

    خواهرم امیر وارسلان با تعجّب نگاهی به من کردند و گفتند : خواهرت چی شده ؟

    گفتم : خواهرم داره عروس می شه !

    هردو با هم شروع به خندیدن کردند و گفتند : برای این ناراحتی ؟

    گفتم : شما پسرا چی می فهمین که من چه حالی دارم ؟

    امیر دست در جیبش کرد و چند شکلات درآورد .

    به سمت من گرفت وگفت : ارمغان خانم ، شماکه به ماشیرینی ندادین ، پس بفرمائید با این شکلاتا ، دهنتونو شیرین کنین .

    من با عصبانیّت ، محکم به زیردست او زدم و تمام شکلاتهاش روی زمین ریخت .

    او و ارسلان به هم نگاه می کردند و من با ناراحتی به سمت کلاس دویدم و از آنجا دور شدم .

    گویی ، تا نماز مغرب سالی طول کشید .

    پدرم به خانه آمد ، با جعبهشیرینی در دستش و به مادرم گفت : به سلامتی و مبارکی ، استخاره بسیار خوب آمد .

    گفت که تحقیق کرده ، همه افرادی که این خانواده را می شناختند ، حاضر بودند ، به سر اونا قسم بخورن و همه از اونا تعریف کردن .

    پدرم گفت : اگه دوباره تماس گرفتن ، به اونا بگو اجازه دارن ، پسرشونو بیارن .

    بعد از چند روز ، وقتی از مدرسه به خانه برگشتم ، مادرم در را باز کرد ، با تأخیر بازکرد .

    با خود حدس زدم ، احتمالاْ باز ، خبری از خواستگارهای خواهرم شده ، درهمین فکر بودم ، که مادرم در را

  • فهرست دانلود مقاله داستان گل مریم

  • ثبت سفارش
    عنوان محصول
    قیمت